مسئله شناخت حوزه فرهنگ بعد از انقلاب اسلامی
بعد از انقلاب اسلامی، شناخت حوزه معرفتی را بگویم؛ تصورم از فرهنگ محدود بوده و صنایع فرهنگی و بخشی بوده، پیامد این موضوع این بوده که در واقع در حوزه فرهنگ بازارگرایی وارد بشود. اینجوری بگویم، مسئله مهمترش این است که این موضوع شناسایی هم نمیشود
برخلاف اینکه اگر ما در برنامههای توسعه نگاه کنیم، میبینیم که نهتنها در حوزه فرهنگ بر اساس نظریه فرهنگ و اینها نیست، آمده بهصورت گزینشی، خصوصیسازی، تقویت رقابت، سیاستهای صرف را آنها را بحث کرده و در مجموعش میشود گفت ایده اصلی این بوده که بر اساس منطق بازار این را پیش برویم، اما این موضوع چون احصا نمیشود، در نتیجه راجع به آن نمیتوانیم گفتگو کنیم.
وقتی نمیتوانیم گفتگو کنیم، حتی به انتقادات خودمان نمیتوانیم توجه کنیم. فرض خود نظریهپردازانی که نقد میکنند به اقتصاد بازار میگویند نظم بازار آزادی یک نظم جنگل است، این نظم را چطور میخواهیم برای فرهنگ پیاده کنیم؟
و بعدش هم اینها بگویم، خود این نظم، این رویکرد، یک تعریفی از انسان و جامعه میدهد؛ یعنی فرهنگسازی میکند. خودش ارزشهای محوری را تعیین میکند؛ اینکه رقابت ارزش باشد یا همکاری ارزش باشد یا برادری یا روابط ایمانی بیاید محور قرار بگیرد.
در نتیجه این شرایطی که بحث استقلال که یک ماهیت فرهنگی دارد بیارزش شده، در نتیجه آن محوریت مصرف و مصرفگرایی، ما خو گرفتیم
وابستگی و فقدان ادبیات استقلال
به وابستگی و اصلاً ادبیاتی در مورد استقلال همین تولید نمیشود در حوزه فرهنگ، یا مثلاً فرهنگ کار که نابود شده یا فرهنگی نداریم که بتواند پشتوانه اقتصاد مقاومتی باشد، این را برای اشتباه دولت توضیح بدهید
من فکر میکنم بزرگترین کاستی جمهوری اسلامی ایران در حوزه فرهنگ، در عرصه شناختی و معرفتی بوده؛ آنجایی که ما نتوانستیم تعریف بسیطی و تعریف عمیقی از فرهنگ ارائه بدهیم، آنچنان که انتظار داشتیم بعد از انقلاب که آن را به عنوان انقلاب فرهنگی میشناسیم، این تعریف ارائه بشود.
آن چیزی که در واقع ما روی آن متمرکز شدیم فقط بخشهای فرهنگی بوده یا صنایع فرهنگی بوده، آنچنان که اگر ما در برنامههای توسعه نگاه کنیم و در حوزه فرهنگ یک عدم انسجام و یک تشتت و یک گسیختگی، یک بیبرنامگی، عدم وجود نظریه فرهنگی منسجم که بتواند همه اینها را به هم ربط بدهد، نهتنها برنامههای مختلف را، حتی درون یک برنامه هم ما این قابلیت را نداریم که انسجامی پیدا کنیم، هدف هماهنگی پیدا کنیم.
وقتی به نحو ایجابی این موضوع را نداریم، چه چیزی جایگزین شده؟ وقتی به اسناد برمیگردیم، مشاهده میکنیم در حوزه فرهنگ هم بیشتر ما به سیاستهای خصوصیسازی بها دادیم، بیشتر به ایجاد رقابت بها دادیم و سعی کردیم از کانال مکانیسم رقابت و تشویقهای مالی در حوزه فرهنگ هم عمل کنیم. سعی کردیم که به دنبال کارآییهایی از جنس اقتصادی باشیم.
غلبه اقتصاد بازار آزاد بر فرهنگ
اقتصاد فرهنگ مبتذل را جایگزین کردیم یا اقتصاد فرهنگی که معنایی در معنای واقعی خودش نیست. این به این معنی نیست که ما نباید اقتصاد فرهنگ داشته باشیم، اما تلقی که از اقتصاد داشتیم و یک رویکرد و یک نظریه، یک نظریه ارتدوکس، یک نظریهای که بر مبنای نظام سرمایهداری بوده، اقتصاد نئوکلاسیک را آمدیم جایگزینش کردیم.
این اتفاق افتاده که محتوای برنامهریزیها و سیاستگذاری فرهنگی ما را مکانیسمهای بازار آزاد اشغال کرده و مسئله مهمترش این است که این موضوع احصا نشده و قابل شناسایی نیست یا حداقل این اتفاق تا الان رخ نداد.
وقتی شناسایی نشده، عملاً ما نمیتوانیم در موردش صحبت کنیم، نمیتوانیم در موردش توضیح بدهیم که این نظریه، این رویکرد، این نظام فکری یک تعریف مشخصی از انسان و جامعه دارد، خودش فرهنگساز است، به دنبال رسیدن و تحقق یک نوع انسان مشخص است، به دنبال تحقق یک نوع جامعه مشخص است و دارد بر شما حکمرانی میکند، دارد برای شما ارزشسازی میکند
وقتی که ما حوزه فرهنگ را واگذار میکنیم به حوزه اقتصاد بازار آزاد، دیگر نمیتوانیم صحبت از این بکنیم که محور فرهنگ ما همکاری باشد.
وقتی ما فرهنگمان را بر اساس مبانی بازار آزادی ترسیم کنیم و قواعد و ترتیبات آن بر آن حاکم باشد، ما عملاً نمیتوانیم بگوییم روابط را بر اساس همکاری بنا کنیم، بر اساس برادری بنا کنیم، بر اساس رابطه ایمانی بنا کنیم.
ما مجبوریم که دال اصلی را بگذاریم رقابت. اگر که ما نتوانیم آن نظریه فرهنگی مناسب خودمان را داشته
باشیم و این عرصه را به اقتصاد بازار آزاد واگذار کنیم، آنچنان برای ما فرهنگسازی میکند و ارزشگذاری میکند که در شرایطی که باید مثلاً استقلال یک مفهوم فرهنگی مهمی باشد و در موردش خیلی گفتگو بشود، عملاً به علت فرایند مصرفزدگی و تشویق به مصرف که یکی از محورهای این نظام هست رخ میدهد در جامعه، ما به وابستگی خو میگیریم و عملاً فراموش میکنیم حوزهای مثل استقلال را که هم در زمینه فرهنگ، هم در زمینه سیاست، هم در زمینه اقتصاد برای ما موضوعیت دارد و یکی از آرمانهای انقلاب اسلامی بوده برای ما.
پس یکی از مهمترین غفلتها و کاستیهایی که ما بعد از انقلاب اسلامی در حوزه فرهنگ با آن مواجه بودیم، سطح معرفتی و شناختی هست، آنچنان که ما به صورت ایجابی حرفی برای گفتن نداشتیم و آن چیزی که ناگزیر به آن تن دادیم، آن چیزی بوده که در جهان حاکم بوده و دارد نظم امروز جهان را پیش میبرد و آن قاعدتاً فرهنگ سرمایهداری است با یک رویکرد مشخص بازار آزادی که به علت پیگیری سیاستهای اقتصادی که ما در این زمینه در کشور داریم بیشتر جنبه تقلیدگرایی و مدگرایی دارد.
در حوزه فرهنگ هم همین نظریه حاکم شده و باعث شده آن ارزشها و آن فرهنگی که ما فکر میکردیم قرار است جمهوری اسلامی را هدایت کند و رهبری کند و راهنمایی کند
صنعت فرهنگ و مغالطه اقتصاد فرهنگ
تبدیل شده به آن چیزی که موتور محرکه نظام سرمایهداری است و عملاً فرهنگسازی میکند برای ما.
عوامفریبیها یا خودفریبیهایی که اتفاق افتاده در حوزه فرهنگ این بوده که ما به نام اقتصاد فرهنگ تن دادیم به یک سری ایدههای خاص و نظریههای خاص و ارزشهای خاص، و آمدیم آن را خلاصه کردیم در حوزه صنایع فرهنگی و فکر کردیم صرفاً باید بر اساس انگیزههای مادی و مالی و سودمحور یک بازاری درست کنیم برای فروش کالاهای فرهنگی، چه سینما باشد، چه فرش باشد، چه صنایع دستی باشد، یا حوزه کتاب باشد.
رویه، رویهای است که تعقیبکننده در واقع سود شخصی است. حتی آنچنان نیست که ما بگوییم پیگیری سود شخصی دارد نفع اجتماعی و ملی ما را محقق میکند
عملاً تولید در این فضا که به نام اقتصاد فرهنگ یا صنعت فرهنگی صورت گرفته، اهداف خاصی را پیش میبرد که اگر نخواهیم فکر کنیم که عاملیتهای مشخصی پشتش وجود دارد یا جریانهای نفوذی هم حتی که فرهنگ را هدف گرفتند وجود دارد، اما ناخودآگاه وقتی تعقیب سود و نفع برای افراد بدون نظارت، بدون اینکه دولت بتواند جنبههای نظارتی، جنبههای مشورتی، جنبههای راهبری خودش را پیاده بکند، رخ بدهد، مشخص است که فرهنگ به کدام سمت خواهد رفت.
تصور ما از صنعت فرهنگ گویی صنعت است، لزوماً فضایی است که در بازار آزاد اتفاق بیافتد و این مغالطه در واقع باعث آسیب جدی برای حوزه فرهنگ ما شده
رویکرد نمایشگاهی و پژوهشگاهی به فرهنگ
در واقع شاید خودفریبیهای دیگر جامعه ما این است که ما با یک رویکرد نمایشگاهی، پژوهشگاهی با امر فرهنگ مواجهه داریم و آن را تبدیل میکنیم به سوژهای که عدهای در پژوهشگاهها در موردش کار بکنند و عده دیگر آن را به نمایش بگذارند و فکر میکنیم از این راه برای خودمان مشروعیت هم به دست میآوریم.
در حالی که وقتی عمقی نداشته باشد، وقتی به معنای دقیق کلمه بحث حکمرانی فرهنگی وجود نداشته باشد، اینها خاصیت خودشان را از دست میدهند.
درست است اینها ابزارهای خوبی هستند، ولی به شرطی که هدف مشخصی برایش وجود داشته باشد. ما محدودش کردیم به نمایش گذاشتن و آن چیزی که چه در حوزه اسلامیت ما، چه در حوزه ایرانیت ما سعی میکنیم در موردش حرف بزنیم و فکر میکنیم ارزش است و باید مطرح بشود، صرفاً جلوه نمایش دادن پیدا کرده، به جای اینکه بتواند هویتبخش باشد، بتواند تبدیل بشود به هویت جمعی، بتواند تبدیل بشود به میراث فرهنگی این جامعه، شده چیزهای زودگذر، سوژههایی هستند برای سرگرمی چندروزه ما.
شاید یکی از مهمترین کارهایی که دولت آینده یا دولتهای آینده باید به آن توجه داشته باشند و شاید گریزی نداشته باشیم از این امر، بحث اصلاحات نهادی و ساختاری هست.
همانطور که ما در خیلی از حوزههایمان این صحبت را میکنیم، خصوصاً حوزه اقتصاد یا در حوزه نظام اداری، فرهنگ هم از این موضوع مستثنی نیست، اما شاید به دلیل پیچیدگیهای این حوزه ما کمتر در موردش صحبت میکنیم.
ضرورت اصلاحات نهادی و ساختاری در حوزه فرهنگ
در حالی که به علت جنس فرهنگ و اینکه اصلاحات نهادی نسبت مستقیمی دارد با آنچه ما درک میکنیم، آنچه ما میفهمیم، آنگونه که ما تعریف میکنیم، آنگونه که ما فکر میکنیم، قطعاً در این حوزه موضوعیت دارد
در این حوزه، علاوه بر اینکه در حوزه معنا ما باید صحبت کنیم در مورد اصلاحات نهادی، در مورد ساختارها هم این موضوع صادق است
ساختارها چه از جنس قواعد و قوانین و ترتیبات و قاعدهها، چه از جنس سازمانها، آنچنان که ما یکی از معضلات بزرگ فرهنگی ما بحث تشتت نهادهای فرهنگیمان است، بحث موازیکاریهای این سازمان هست، بحث قوانین متعارضی هست که یا منسوخ شدند یا ضد هم هستند و هیچ کاری برایشان صورت نمیگیرد، بحث تعارض منافعی هست که این سازمانها با همدیگر دارند و اینها حل نمیشود مگر اینکه یک عزمی صورت بگیرد برای ایجاد اصلاحات نهادی و ساختاری در این زمینه
وقتی از اصلاحات نهادی و ساختاری در حوزه فرهنگ صحبت میکنیم، به این معنا که ما هم در حوزه معنا هم در حوزه ساختار باید تغییراتی ایجاد کنیم
حوزه در واقع معنا و درک این مفهوم مشخص از برنامههای توسعه و تعریف فرهنگ وجود نداشته. در این برنامهها صحبت کرد. یا اشاره کرد به اسناد بالادستی فرهنگی، اگر هم تعریفی داشته باشند، تعریفی است که مانعیت ندارد، عینیت ندارد و عملاً آنچنان خنثی یا کلی است که کارکرد خاصی ندارد
آشفتگی در ساختارهای فرهنگی .
در نتیجه این عدم فهم از مفهومی که میخواهیم با آن کار کنیم، اسناد فرهنگی بالادستی ما هم تبدیل میشود به کشکولی از همه آرزوهایمان، همه آنچه خوب است، همه آنچه میخواهیم.
یا از سوی دیگر در زمینه ساختارها، وقتی نمیدانیم در مورد چه چیزی صحبت
میکنیم و باید به کجا برسانیم این فضا را، مرتب نهادهای جدید خلق میکنیم که خیلیهایش خارج از دولت قرار میگیرد
چیزی حدود هشتاد، هشتاد و پنج درصد نهادهای فرهنگی ما غیردولتی است و عملاً نظارت بر اینها، پاسخگو کردن اینها، ارزیابی و ارزشیابی اینها، حتی شناخت اینها از جامعه، تولید داده توسط اینها، همهشان تحت تأثیر قرار میگیرد
از یک سو این همه نهاد ایجاد میشود، از سوی دیگر ما متولی مشخص دولتی به نام وزارت ارشاد داریم که یک همکاره هیچکاره است و یک مجوز بده است، یک مرکز اداری است صرفاً و نمیتواند تعقل کند و تفکر کند در مورد فرهنگ، نمیتواند وارد گفتگو بشود با سایر نهادهای حاکمیتی و کاملاً این نظم و این ساختار اداری حوزه فرهنگ قائم به شخص میشود
آنچنان که رئیسجمهور میآید و این نهادها و این شوراها را قبول ندارد، بنابراین آنها را از چرخه تصمیمگیری و تقنین خارج میکند. ممکن است رئیسجمهور هم بیاید برایش این حوزهها مهم باشند، این شوراها مهم باشند. در نتیجه آن نظم قائم به فرد و آن سازمان قائم به فرد باعث میشود که رویه مشخصی در حوزه فرهنگ نداشته باشیم.
رئیسجمهور فرهنگی و نسبت فرهنگ با سیاست و اقتصاد
و کارآمدی و کارکرد مناسبی این حوزه برای ما نداشته باشد
رئیسجمهور فرهنگی، رئیسجمهوری است که بتواند در مورد نسبت فرهنگ با سیاست و اقتصاد و با اجتماع صحبت کند، صورتبندی ارائه بدهد، نه اینکه صرفاً کلی بشود که همه حوزهها به هم مربوطند
اینکه چه نوع ارتباطی دارند، چه ضریب تأثیری دارند، چه روابط علی و معلولی دارند، وجه مهم قضیه است که ما صرفاً با کلیگویی از آن رد میشویم.
اینکه دقیقاً اثر علی فرهنگ برای تصمیمات سیاسی ما، برای تصمیمات اقتصادی ما چیست، در واقع اگر رئیسجمهوری فرهنگی باشد باید بتواند بگوید من اگر یک وعدهای میدهم، یک تصمیمی میگیرم، یک برنامهای دارم، پیششرطها و زمینههای فرهنگی اینچنینی نیاز دارد و پیامدهای فرهنگی آنچنانی دارد.
اگر نتواند در این حوزه صحبت کند و نتواند این رابطهها را مشخص کند، با کلیگویی مشکلی از جامعه ما حل نخواهد شد.
این راحتطلبی است که ما بگوییم فرهنگ به معنای هوایی که نفس میکشیم همهجا هست و گفتند که هست، خوب صرفاً ناخودآگاه هست. نه، اگر هوا هم هست، هوا هم باید پاکیزه نگه داشته بشود، هوا هم نوع مصرفکننده و تعارض منافعش را دارد
اینگونه نیست به حال خودش بتوانیم رهایش کنیم.
یک رئیسجمهور فرهنگی باید بتواند در حوزههایی مثل عدالت فرهنگی، مثل حقوق فرهنگی فکر کرده باشد، برنامه داشته باشد و بداند ما چگونه باید با این مفاهیم نسبت برقرار کنیم.
تحول فرهنگی و محدودیتهای وعدههای فرهنگی
بتواند توضیح بدهد که حوزه فرهنگ و مفاهیم فرهنگی از این جنس چگونه با نهاد علم و نهاد سیاست ارتباط برقرار میکند، چگونه با روابط بینالملل ارتباط برقرار میکند، این مفاهیم را رها نکند یا به عنوان امور مهمی که صرفاً سندی برایش نوشته بشود و ابلاغ بشود رها نکند.
بتواند آن فرایند تحول در این زمینهها را توضیح بدهد، قائل باشد به اینکه تغییر فرهنگی تغییر یکبارهای نیست، تغییر تدریجی است، بازدههای زمانی بین ده تا صد سال توضیح داده میشود که چگونه ممکن است یک تغییر فرهنگی اتفاق بیافتد.
جنس وعدههای فرهنگی نمیتواند از جنس وعدههای اقتصادی باشد، هرچند آنجا هم نباید این اتفاق بیافتد و باید عالمانه و صادقانه توضیح داده بشود مشکلات به چه نحو و در چه بازده زمانی برطرف میشود، اما این موضوع خودش را در حوزه فرهنگ به مراتب بیشتر نشان میدهد.
اینکه عملاً دوگانههای فرهنگی برای ما قابلیت سوءاستفاده پیدا میکنند، برای این است که ما به محدودیتهای فرهنگی، به امکانات فرهنگی، به پیوستگیهای تاریخیمان، به سهم عوامل بیرونی در تأثیر فرهنگی در درون کشورمان بیتوجه هستیم.
این بیتوجهی و عدم شناخت باعث میشود هرگونه وعدهای که داده میشود، هرگونه شعاری که داده میشود در مورد تغییرات فرهنگی به راحتی بپذیریم و فکر کنیم قابلیت تحقق دارد
بنابراین یکی از محورهای مهمی که باید در حوزه فرهنگ برای رئیسجمهور پیگیری بشود آن است بفهمد محدودیتهای ما و قید امکانات ما کجاست، از کجا به بعد نمیتوانیم حرکت کنیم، برای چه کارهایی لوازم لازم را، ظرفیتهای سازمانی لازم را، قابلیتهای انسانی لازم را نداریم
شناخت محدودیتها و ظرفیتهای فرهنگی
اگر این محدودیتها و این سختیها را خوب بشناسد، اتفاقاً امیدوارکننده است.
اتفاقاً ما میتوانیم بفهمیم که مسئله در چنگ این آدم وجود دارد و این فرد میتواند با استفاده از ذخیره دانایی ملی، با استفاده از ظرفیتهای موجود که کم هم نیست، اما عموماً بالقوه مانده یا رها شده و رو به انحطاط و نابودی رفته، با بازگشت مجدد به آن اصول و مبانی و ظرفیتها که ما بلافاصله بعد از انقلاب با شکوفایی آن
مواجه بودیم، میتواند راهحلهایی پیدا کند، راهحلهایی اولویتبندیشده و محدود ارائه کند
اگر وعدههای متکثر و متنوع در همه حوزههای فرهنگی، در همه بخشهای فرهنگی داده بشود، آنچنان که در برنامههای توسعه اتفاق میافتد یا در اسناد بالادستی اتفاق میافتد، صورت بگیرد، قاعدتاً این فرد، فرد فرهنگی نیست.
این فرد درکی از نظام حکمرانی و نظام ساختارها و سازمانهای ملی ما ندارد و قاعدتاً بدون این شناخت که بتواند وضع موجود را به خوبی توضیح بدهد قادر نیست که برای مشکلات راهحل انتخاب کند و پیش ببرد
شاید یکی از غفلتهایی که ما در عرصه فرهنگ با آن مواجهیم، این است که شاید هسته سخت فرهنگ ما دین هست و ما اگر که بخواهیم یک حکمرانی فرهنگی یا یک عملیات فرهنگی فکر کنیم،
دین بهعنوان هسته سخت فرهنگ
جامعهمان نمیتوانیم خیلی آهسته و بیسروصدا از کنار معرفت دینی و از کنار نقش دین در جامعه ما، آنچنان که در حکمرانی تأثیر میگذارد، بگذریم.
اما این اتفاق معمولاً در دولتها به واسطه اینکه اهداف سیاسی، اهداف رقابتی اولویت دارد و مقطعی و کوتاهمدت قرار است از فرهنگ استفاده بشود، میگیرد.
خصوصاً ترجیح میدهند این حوزه را مسکوت بگذارند، ترجیح میدهند این را نبینند که ما بعد از انقلاب نهادهای زیادی زدیم که مروج امر دین باشند، متولی امر دین باشند، متولی امر تبلیغ باشند، تبلیغ دینی؛ اما روزبهروز از وضع موجود عقب ماندند.
یعنی آن ناکارآمدیهای این حوزه که شاید بیشتر از سازمانهای دینی مربوط به آن معرفت دینی هست باعث تأخر فرهنگی شده
یعنی ما در این حوزه به هیچ وجه در نسبت با مسائل روز جامعهمان، در نسبت با مسائل روز جهان نیستیم و اصلاً نمیتوانیم از منظر معرفت دینیمان جهان امروز را توصیف کنیم، تکنولوژی امروز را توصیف کنیم، ارتباطات امروز را توصیف کنیم و قاعدتاً در مورد وضع مطلوب و آینده هم صحبت کنیم.
به علت همین فقدان، بنابراین ما احتیاج داریم در حوزه معرفت دینی جدی وارد گفتگو بشویم و جدی از این ترسی که وجود دارد و خط قرمزهایی که وجود دارد عبور کنیم و ببینیم که چرا ما هنوز مسئله حوزهمان، دانش حوزوی را، علم دینیمان، فقه غیرپویایمان، فقدان فقه حاکمیتیمان، تصلب شدیدی که در این حوزه
ضرورت تحول در معرفت دینی
وجود دارد و تأخری که وجود دارد نتوانستیم حل کنیم تا شاید این بخش هم به فعالیت بیافتد و حرکت بیافتد.
اگر این بخش حرکت نکند، ما به هیچ وجه نمیتوانیم در حوزه فرهنگ سیاستهایی داشته باشی که بشود در قالب اصلاحات نهادی از آن نام برد، چون اصلاح اگر قرار است جدی باشد، با اندیشه کار دارد، با مدلهای ذهنی مردم کار دارد.
آنجایی که بتوانیم امری را هویت جمعی بدهیم، بتوانیم از مسئلهای در جامعه یک درک مشترک داشته باشیم، از تجربههای جامعه به خوبی استفاده کنیم، از خطاهای سی ساله و چهل ساله درسهای مناسب بگیریم و یک بخش بزرگش حوزه دین است که فعلاً مورد غفلت قرار گرفته و به نظر هم نمیرسد شجاعت لازم در این زمینه وجود داشته باشد
اما این هم مثل حوزه کلی فرهنگ، اگر ما به آن نپردازیم دیگران میپردازند.
اگر ما حرفی برای گفتن از زاویه ایجاب نداشته باشیم، آن چیزی که فعلاً دارد جایگزین میشود، اگر ما با معرفت دینی تولیدشده در کشورهای عربزبان، معرفت دینی تولیدشده بین شرقشناسان، تولیدشده بین پژوهشکدهها و دانشگاههای مطالعات اسلامی و مطالعات خاورمیانه آمریکا و اروپا مشکل داریم، باید خودمان متولی و پیشگام این تحقیقات باشیم که متأسفانه فعلاً وجود ندارد.
میشود این خط را هم پیگیری کرد برای دولت آینده که چگونه در این زمینه میخواهد مواجهه کند و آیا این ظرفیت را میشناسد یا نه

