جمهوری اسلامی در دهه پنجم حیات خویش، با یک تناقضِ درونیِ فرساینده دستبهگریبان است: نظامی که مشروعیت، قدرت و حتی بقای خود را از «حضور مردم» میگیرد، در لایههای اجرایی و امنیتی، ناخودآگاه، آرایشِ «دفاعی» در برابرِ هرگونه تشکلِ مستقلِ مردمی اتخاذ میکند.
شش صاحبنظر (آقایان صابر اکبری، میثم یاوری، دکتر ایزدخواه، علیرضا بلیغ و خانمها قنبری و اسکندری) در این سلسله گفتگوها، کالبدشکافیِ دقیقی از این وضعیت ارائه دادند. نقطه عطفِ تحلیلِ آنها این است که این «ترسِ سیستم»، دیگر فقط معطوف به مخالفان نیست؛ بلکه تیغِ تیزِ آن، امروز حتی دلسوزترین نیروهای انقلاب و فعالانِ همسو را نیز نشانه رفته است.
آنچه در پی میآید، تشریحِ این «بیماری» و سپس ارائهی «نسخهی درمان» در قالبِ یک راهبردِ عملیاتی است.
فصل اول: ریشهیابیِ بحران (چرا میترسیم؟)
۱. ترومای تاریخی و «حقِ وتوی» امنیتی:
تحلیلگر: صابر اکبری
ریشهی ماجرا کجاست؟ صابر اکبری معتقد است نباید مسئله را صرفاً به خشونت پلیس یا یک قانون خاص تقلیل داد. مسئله عمیقتر و روانشناختی است. ذهنیتِ مارگزیده: سیستمِ حکمرانی ما دچار یک «ترومای تاریخی» است. خاطراتِ تلخِ ترورهای دهه ۶۰ و فتنههای سیاسیِ پس از آن، در ناخودآگاهِ سیستم حک شده است. این حافظهی مجروح، باعث شده هر نوع «تجمع»، «سازماندهی» یا «شبکهسازی»، پیشدرآمدی بر آشوب و براندازی تلقی شود.
سیطرهی نگاه امنیتی: اکبری با صراحت از مفهومی به نام «حقِ وتو» سخن میگوید. نگاه امنیتی در کشور ما، نه فقط در حوزهی امنیت، بلکه در فرهنگ، اقتصاد و سیاست نیز «حق وتو» دارد. یعنی سیستم ترجیح میدهد جامعه «ساکت، غیرفعال و منفعل» باشد تا «پویا اما پرریسک». این نگاه، مشارکت را صرفاً در «تجمعاتِ حمایتی» (مثل راهپیماییها) میپسندد و مشارکت در «فرایندهای حکمرانی» را برنمیتابد.
۲. بازگشت به «تنظیمات کارخانه»
تحلیلگر: علیرضا بلیغ
چرا اصلاحاتِ مقطعی جواب نمیدهد؟ آقای بلیغ از منظر اقتصادِ سیاسی به ماجرا مینگرد و چراییِ این انسداد را توضیح میدهد.
دولتِ بینیاز (رانتیر): دولتی که با پول نفت اداره میشود، نیازی حیاتی به مردم ندارد. چرخهی معیوب: بلیغ معتقد است سیستم فقط در لحظهی «بحران» (مثل جنگ یا اغتشاش) درهایش را باز میکند و دست به دامان مردم میشود. اما به محضِ فروکش کردنِ بحران، دوباره به «تنظیمات کارخانه» (همان دیوانسالاریِ بسته، متمرکز و امنیتی) برمیگردد. در این بازگشت، تمامِ ظرفیتهای مردمیِ ایجادشده در دوران بحران، قربانی و نابود میشوند.
فصل دوم: ظهورِ بیماری «خودایمنی» (وضعیت فعلی)
۱. حمله به گلبولهای سفیدِ خودیتحلیلگر
آقای یاوری وضعیتِ امروزِ ما چیست؟ آقای یاوری با یک تمثیلِ درخشان پزشکی، وضعیت را «بیماری خودایمنی» توصیف میکند. در بیماری خودایمنی، سیستم دفاعی بدن به اشتباه به سلولهای سالمِ خودی حمله میکند.منطقِ «آتو» و پرونده: یاوری توضیح میدهد که دستگاه امنیتیِ سنتی، با منطقِ «داشتنِ آتو» و «تشکیل پرونده» کار میکند. کسی که پرونده دارد، کنترلپذیر است.پارادوکسِ نیرویِ انقلابی: مشکل از جایی شروع میشود که «جوانِ مومنِ انقلابی» یا «معترضِ دلسوز»، آتویی دستِ کسی نداده است. او غیرقابلکنترل و پیشبینیناپذیر به نظر میرسد. در نتیجه، سیستم دفاعی (امنیتی) برای حفظِ کنترل، شروع به زدنِ این نیروهای خودی میکند. این برخورد، نه از سرِ دشمنی، بلکه از سرِ ناتوانی در فهمِ «کنشگریِ آزاد» است.
۲. سندِ اثبات
حتی «فلسطین» هم خط قرمز است!شاهد میدانی: خانم اسکندریاینجاست که روایتِ تکاندهندهی خانم اسکندری به میان میآید و نظریهی انتزاعیِ یاوری را با واقعیتی تلخ اثبات میکند.روایتِ یک سرکوبِ عجیب: خانم اسکندری از تجربهی فعالیتهای دانشجویی برای «فلسطین» میگوید؛ موضوعی که قاعدتاً باید عزیزترین سوژه برای جمهوری اسلامی باشد. اما چه اتفاقی میافتد؟جرمِ «غیررسمی بودن»: او روایت میکند که برای برگزاری یک تجمعِ مستقلِ ۱۰۰ نفره در حمایت از فلسطین (در دانشگاه تهران)، دانشجویان با «تفتیش عقاید»، احضاریهی قضایی و ضبط وسایل مواجه شدند. در سالگرد طوفانالاقصی، برخوردها صریحتر شد.پیامِ استراتژیک: این روایت نشان میدهد که برای سیستم فعلی، «کنترل» مهمتر از «آرمان» است. حتی اگر شعار شما «مرگ بر اسرائیل» باشد، اگر این شعار از کانالِ رسمی و تحتِ فرمانِ بالا نباشد، سیستم احساس خطر میکند و آن را خفه میکند. این یعنی «خودزنی امنیتی» در بالاترین حد ممکن.
۳. سندرم «مدیر مدرسه»
تحلیلگر: مرضیه قنبری
خانم قنبری این پازل را با نقدِ فرهنگِ مدیریتی تکمیل میکند.
والدینِ مزاحم: او حاکمیت را به مدیر مدرسهای تشبیه میکند که والدین (مردم) را پشت در نگه میدارد و میگوید «خودم صلاحتان را میدانم، شما دخالت نکنید».
تربیتِ فالوور: نتیجهی این نگاه، تربیتِ جامعهای است که یا «عصیانگر» میشود یا «فالوور» .
خانم نجمه قنبری هشدار میدهد که فالوورها در روزِ خطر، فقط تماشاچیاند و نمیتوانند بارِ انقلاب را به دوش بکشند.
فصل سوم: راهبردِ خروج (نقشهراه عملیاتی)
بر اساس جمعبندیِ نظرات، بهویژه دیدگاههای راهگشای دکتر روحالله ایزدخواه، برای خروج از این بنبستِ تاریخی، نیاز به یک تغییرِ فازِ فوری در سه سطح داریم:
راهبرد اول: تغییر دکترین امنیتی (از «کنترل» به «تعامل»)
مخاطب: نهادهای امنیتی و حاکمیتی
پذیرشِ هزینهی آزادی:
سیستم باید بپذیرد که «جامعهی زنده»، سر و صدا دارد. امنیتِ گورستانی، امنیتِ پایداری نیست. باید به مردم اجازه داد مشارکت کنند، حتی اگر در ابتدا این مشارکت ناقص، پرخطا و «غلطغلوط» باشد. دیکتهی نانوشته غلط ندارد، اما دیکتهی مردمسالاری حتماً غلط دارد و باید این هزینه را برای رشدِ بلوغِ سیاسی پرداخت.
تغییر ابزار: نیروی امنیتی باید از فازِ «پروندهسازی» خارج شده و مهارتِ «گفتوگو در میدان» را بیاموزد. بهجای بازداشتِ دانشجوی معترض یا فعالِ فلسطین، باید بتواند با او تعامل کند.
راهبرد دوم: ساختارشکنی از پایین (استراتژی هستهها)
مخاطب: فعالان فرهنگی و اجتماعی
دکتر ایزدخواه تأکید میکند که نباید منتظرِ اصلاحِ ساختار از بالا ماند. راهبردِ اصلی، «تولیدِ قدرت از پایین» است.
تئوریِ «ریز-ساختارها»
راهِ نجات، تمرکز بر «حلقههای میانی و پایین» است. باید هزاران هستهی کوچک، مستقل و چابک در قالبِ مسجد، هیئت، تعاونی محلی و گروههای جهادی شکل بگیرد.
چرا هستههای کوچک؟* چون هستههای کوچک، زیرِ رادارِ بروکراسی و امنیت قرار نمیگیرند و انعطافپذیرند. وقتی هزاران هستهی مستقل فعال شوند، سیستم مرکزی تواناییِ حذف یا کنترلِ تکتکِ آنها را ندارد و مجبور به «پذیرشِ قاعدهی جدید» میشود.
راهبرد سوم: مردمیسازیِ اقتصاد (بهعنوانِ ضامنِ بقا)
مخاطب: سیاستگذاران و نخبگان
سیاست بدون اقتصاد، شعاری بیش نیست.
خلعِ سلاحِ دولتِ رانتی: (برگرفته از نظرات بلیغ و ایزدخواه) تا زمانی که اقتصاد دستِ دولت است، دولت ارباب است. راهبردِ عملیاتی، انتقالِ واقعیِ مالکیت و مدیریتِ اقتصاد به همان «هستههای مردمی» (تعاونیها) است.
تضمینِ مشارکت: وقتی معیشت، بازار و خدمات شهری توسطِ خودِ مردم اداره شود، دولت دیگر نمیتواند پس از رفعِ بحران، به تنظیماتِ کارخانه برگردد؛ زیرا شریانِ حیاتیِ کشور در دستِ شبکههای مردمی است.
جمعبندی نهایی
پیامِ این شش سند، یک هشدارِ تاریخی است:
جمهوری اسلامی اگر میخواهد از «گردنههای سختِ پیشرو» عبور کند، چارهای ندارد جز اینکه «خودزنیِ امنیتی» را متوقف کند. روایتِ تلخِ خانم اسکندری نشان داد که ما در حالِ قطع کردنِ بازویِ خودمان هستیم.
راهکار، نه در دوربینهای بیشتر و نه در پلیسِ مجهزتر است؛ راهکار در «تکثیرِ هستههای مقاومتِ مردمی» در اقتصاد و فرهنگ است؛ جایی که مردم، نه تماشاچی و فالوور، بلکه «بازیگرانِ اصلیِ» میدان باشند.


